حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

661

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

كه ملك وى به محمود غزنوى رسيد . محمود نيز بشمار مشوقان سخن بود و دربار وى بغزنه پناه اهل ادب بود و به شعر فارسى رغبت بسيار داشت اما با بعضى سران سخن چنان كه بايد رفتار نكو نداشت . وى با يكى از اشراف دولت خويش حسين بن على ميكال نامه‌اى به مأمون خوارزمشاه فرستاد و نوشت كه بدربار شما بسيارى از علماى بزرگ چون فلان و فلان گرد آمده‌اند بايد ايشانرا بدربار من فرستى تا شرف حضور من دريابند و ما از علم و مهارتشان بهره بريم و اميدوارم امير خوارزم ازين خدمت دريغ نكند . " نامه محمود دوستانه بود اما بمعنى تهديد بود و لحن فرمان داشت . مأمون بفرمود تا دانشوران بيامدند و ايشانرا از فرمان سلطان آگاه كرد و گفت امير سخت نيرومند است و سپاهى دارد از مردم هند و خراسان تا عراق و من رد طلب و خلاف فرمان او نتوانم كرد ، رأى شما چيست ؟ " سه تن از ايشان اين طلب را پذيرفتند اما ابن سينا و مسيحى دل به سفر غزنه نداشتند و با اطلاع مأمون فرارى شدند . مسيحى در طوفان صحرا بريگزارها فرو شد و ابن - سينا از پس سختيها كه ديد به ابيورد رسيد و از آنجا بطوس و نيشابور و گرگان رفت و بدربار قابوس پيوست . در ده ساله ميان 388 و 408 صاحب ابن عباد بمرد و دولت سامانى برافتاد ( 389 ) و قابوس نماند ( 403 ) و مأمون خوارزمشاه كشته شد و محمود قلمرو وى را بملك خويش پيوست ( 407 ) و بيشتر بزرگان را كه بدربار حريفان بودند جلب كرد و اعتبار غزنه را بيفزود . دربار حمدانيان بموصل و حلب نيز بحمايت سخنوران شهره بود بخصوص سيف الدوله كه دربارش مقصد واردان و ميعاد شاعران و عرصه سخنگويان بود و چنان كه ميگفتند از پس خليفگان ، بدر هيچيك از ملوك آنهمه شاعر بزرگ و ستاره زمان كه ملازم وى بود فراهم نيامده بود . وى شاعرى نكته‌ياب بود و شعر نكو را دوست داشت و از استماع مديحه خويش فرحناك مىشد . اگر ابن رومى وى را ديده بود نميگفت كه آنها كه از سخن ستايشگران چون بالاى نيزه بدست سوار ، لرزان ميشدند نماندند . "